X
تبلیغات
به نام آفریننده آریایی ها و تمام جهانیان

به نام آفریننده آریایی ها و تمام جهانیان

هخامنشیان و پادشاه آنها کوروش کبیر

اركان جم ياري

اركان جم ياري سلطان مرمو: بينان و جما بنيام بيون غلامان بينان و جما ويت سر جم نشين داود خادما مصطفا مامور پي خارو خما پيرموسي وزيرن پي كسرو كما بنيامين چه سر جم نيشه ياري و شما تا ميردان بر بلان چي تارو تما بنيامين مرمو : سلطان هيچ نيا انكار نه جم بنيشو غني و هژار امر كره يارداود نه جمدا بدرو قطار پيرموسي و قلم مردان بارو و شمار مصطفا و قهرش حكمش بو زوردار تا خاران چه جم نگيران قرار سلطان مرمو : پي روژ حساو داود تو رهبرني پي روژ حساو چني يري تن غلامان دريان زاخاو نه دلي ياران هركه جوزش دان بچروش و ناو تا و شون باوه وه بلان و سراو باواي جوز دان حساون حساو باواي بي جوز ها منن نه خواو وقتي بيدار بي چه خواو خراو آوقته سر مسپارو مگيرو ركاو ركاو داوان يار داود ن پيتان نو عذاو ها ايدن واتم داود توني ميراو آوياري فري هن تو باچه جواو ميرآويكم گركا بگيليو بي آو مصطفا مامورن پي يار نا باو و اشاره وه خاران بارو دور چاو جم جاگه يارن نه نه جاگه خراو ياراني بي جوز نياني وناو سلطان مرمو : چه دلي حصار پير موسي چه بر كانيا چه دلي حصار ثبتت و دس بو دفترو طومار هركه جه طومار تو ناوشن ديار بلان چه جم دا بگيران قرار نه سر تاوه پا قد بسته و طيار دهن نشكاوا ن گردنشان بو لار وزار بلا لان ژ پروردگار پي وارو لا ژوير پنشان نو عار نه جاگه خالي جم بيشان و زار تا بنيام چيوي نواچو نيان و گفتار پيرموسي مرمو : ميردان فرماني داود و امر سلطان نظاره كره ميردان فرماني هر كه و طومار بو وجم مكياني نه دلي طومار اسمشان مواني تا خاران وجم ياران نياني اركان جمن و امر سلطاني بنيامين پيرن تو رهبرشاني اذن در سيد محمد پي يارگياني تا من چه طومار ناوشان نواني ايوه بي ناوان و جم ناراني ايدن اصولو راگه ميرداني پير موسي مرمو: ميرداني آجهاني سلطان امر كر ايوت ميرداني آجهاني وجار ايوتيا بانگ دو جهاني تا نظم ياري بوينان پي يارساني چي نولا اي شرعه گشت بواناني سلطان مرمو : ايوت حشار جار ياري در ايوت حشار شيخان و حورين برزنجه و هاوار هروي شش مي بيان و تشار نوسود و پاوه كل ايلو طبار جم بوان نه جم پرديور شار هر كه ياريش گركا بيو و طومار هر كه دو شكن دوير نيشو چه يار تا اول سر نسپاران نيان او قطار قطار ياري هن هزار هزار هر كه چا هزاره بو ميو وروي كار ايوت پاسا بواچه جار خاوندكار هر ياري ياريش گركا نلو پا منار منار ياري شرطن و اقرار چه بانگ پا منار بواني بيزار بيان نظم يارداود بواندي و ديار ديار امر سلطانن گشت بوان هوشيار هر كه نيو لا بيو وروي كار تا سر نسپارو شرط نامچه يار بشش نه ميان نه جم كويار آو تشارش پريش مو و ژار هاايدن واتم ايوت حشار پير رستم سو :مرمو ديار و ديار سلطان ناله ايوت ميو ديار وديار خلايق جم مو دو ده ويك هزار بيان و پرديوردا جا نين بگيرن قرار ايمه كوشتنمان ده گاو و يك جار بيست بره و دويس خروس هنمان كردار هن و ميو خدا مگيلو ونار ژنان ناچه مكران گشت چني رزبار اره امر سلطان بو جم كل بو طيار آوقت ياران ياران بش ويشان بسنان چه يار يه بّرشان بوران يه برّشان بي نويچه بلان و شار سلطان مرمو : يار رنگينه پيررستم اينه جم چلانو يار رنگينه هزار جممان بين چينه و برچينه هركس آماو نيشت نا جم ورينه سرشان وشرط نياوا اي چي راگو دينه من باوام شيخ عيسي بي دورم كرد پرچينه تا چه پرديور رواج بو دينه پير رستم ر ك بي جوزن نين امينه بايد دامان يارداود گيرو پير بنيامينه بي شرطان ني جم ماچان ورينه هر كس سرش سپاريان آنه بتوينه دو ده هزار و يكت بيان وي وينه هر كس چه طومار موسي بو مكو آمينه و بانك ايوتي باچه وي چينه تا سر بسپاران ياريما اينه سلطان مرمو : بزانه چيشن پير رستم راس وا بزانه چيشن اينه ارماي يارين ياريش وويشن جم جاگه هاوار بيگانو خويشن هر كه چه دوير جم نيشو آنيش دور يشن آنان كه دوريش راگه يارين جوزشان نيان ار ديارين بوران ناچه و نويچه خار نين جممان بوينان پنم عار نين آنان خارني جوزشان نيان نا ناچه و نويچه ايمي نوران كردار ايشان بيان و خام بش كردار ايمي پختن و آتش فرقمان فرن پيرستم سو ايمه چه ديشتني آنان هن چه كوه ايمه چه ديشتاو اركمان نيان آنان چه كشا هني سر گردان اي را و راگه هامارم كردن پري ميردانو يار هاو شرطن بي شرطان نيان و اكو جامان تا سر نسپاران نمي شان امان وقتي و اقرار پير شرطوه آماو روشان شورد چه آ گردوه داوان يار داود گردشان ودس چي شرطو اقراره دي نلواي و پس پير موسي چه طومار ناوشانش نويسا دس جم و دو دس و فشار بوسا آوخته و جرخه ياري حساون چوين روزه داران تشنه پي آون پير رستم خار نورو ناچو نويچمان چه دوير جميا گذر نكران نوينان و چم نذر و نيازمان جني مان نكران بازو خوازنان هر كه چا خاران آوردشان ايمان وشرط بنيامين آما و اركان چه دوير جمخانه بيان به نيشان پي آنان باچدي راگه دوريشان وقتي راگه يار قبول بي پيشان پنه شان خالي بي اي ماواو جيشان بازخواز بكران ويشان چه ويشان پيرموسي دفتر ياري دو نيشان بوانان بوينان دوريشو خويشان ميردان آزما بي و دلي شان آوخته و اقرار بنيام خرقه بپوشان ها ايدن واتم آدابو ريشان سلطان مرمو : نياز باوران ايوت جار دره نياز باوران پي اي نذرانه و جم بنيران رمزبار هرچي گردش هن بريان بله باوروش پي جم ياران شروت درست كردي و آو تشار پي ناز رواي زردبام روچيار دو كاسه چا شروته باوري پي اقرار بنيردي و جم تا جم بو طيار داود يخني باران بنيران و ناو جم بسه كردي گشت بوسان چاو تو بنيامين آگوشتو زخانه بكردي جياو كمكشان بكران خلفه عزيز خليفه شاشا خليفه شهاب باپيرو جبار خليفه محمد و امير سردار چه لاي به نيشدي نودي شكدار ما باقي ياران بوان گردن لار داود وقتي ناچشان آوردن و جم خليفه شاشا به پيچو و بي كسرو كم خليفه محمد و خليفه جبار چه او بسانان بنيان و كنار بپيچان ناچه وقتي بي تمام بش بيران و جم و خواجا و غلام هر كه يه بشي بيان و پيشان نويچه بيران ودس ويشان چنش نوران بديشان نيشان ساكت به نيشان چه ماواو جيشان صلاي جم دره داود و اركان هر كس بش ويش ناجا بوران اي نويچه بشه بنيامين كرده چه ژير ساجنار آما و ويرده هر كس كه ياو بش ويش برده يار زيايه بش نزاد نمرده ياران چي جمه ويل نوان هرده جم ياري الماسن دانه بي گرده هيچكس ني جمه نوو دل سرده شم اي جمه ها دانه زرده مصطفا مرمو: خليفه وسنگ تا كه بش مدي خليفه و سنگ ار بدن پنت ژاري چه فرنگ خاصتر بنوشي مگيله چه رنگ فراش تو نه جم پري كردشان تو و خادم جم نه جم ندري بش زياد و كم فردا نه باقي زفت مكران چه چم فراشا طيار ها تا متاوي يوت بكر طيار اربدن پنت پياله ژار مار امانت فرضن ونت نبو قار آول و آخر يار
+ نوشته شده در  20 May 2010ساعت 6 PM  توسط داوود  | 

زندگی نامه سید خلیل عالی نزاد

۱۳۳۶ـ تولد در کرمانشاه ۱۳۴۱ـ اقامت در شهرستان صحنه. ۱۳۵۱ـ به تشویق مادرش تحت نظر یکی از بستگانش نواختن تنبور را آغاز کرد ۱۳۵۳ـ شرکت در کلاس تنبور سید امر الله شاه ابراهیمی. ۱۳۵۴ـ اجرای تنبور نوازی در تالار رودکی تهران برای اولین بار همراه با گروه سید امر الله شاه ابراهیمی. ۱۳۵۵ـ شرکت در کلاس تنبور مرحوم خادمی در تهران. ۱۳۵۶ـ زیر نظر کیخسرو پور در کرمانشاه به تکمیل سه تار نوازی پرداخت و با خط موسیقی آشنا شد. ۱۳۵۷ـ شرکت در کونکور دانشگاه موسیقی. ۱۳۵۸ـ ورود به دانشگاه موسیقی. ۱۳۵۹ـ تا سیس نخستین کارگاه سازندگی الات موسیقی. ۱۳۶۴ـ شروع ساخت تنبور و سه تار در کارگا اش با مهر شیدا. ۱۳۶۴ـ کسب مقام نخست در تک نوازی و گروه نوازی در جشنواره موسیقی فجر همراه با گروه شمس. ۱۳۶۷ـ تشکیل گروه تنبور باباطاهر. ۱۳۷۲ـ گرداوری و تالیف تقویم سلطانی . ۱۳۷۳ـ انتشار نوار کاست (شکرانه) ۱۳۷۴ـ شرکت در اجلاس جهانی هنر دینی همراه با گروه باباطاهر در مرکز همایش های بین المللی صدا و سیمای ایران. ۱۳۷۶ـ انتشار کتاب (تنبور از دیر باز تا کنون. ۱۳۷۸ـ سفر به کشور سوئد و تدریس در شهر گوتنبرگ. ۱۳۸۰ـ شهادت به دست منافقین در سوئد. شهادت:۲۷/۸/۱۳۸۰ برابر با شهادت حضرت عالی قلندر
+ نوشته شده در  20 May 2010ساعت 6 PM  توسط داوود  | 

چند مصاحبه با بزرگان این فرقه

مصاحبه با یکی از یارستان
نویسنده کتاب "سرسپردگان" مصاحبه ای با یکی از پیروان مسلک یاری انجام داده است که آن مصاحبه بدین قرار است.
س: ممکن است سوالاتی راجع به اهل حق از جنابعالی بکنم ؟
ج: بلی با کمال میل حاضرم هر چه بپرسند پاسخ بدهم
س: این که می گویند اهل حق علی اللهی هستند صحیح است؟
ج: بلی اهل حق علی اللهی هستند و خودم هم علی اللهی می باشم این دیگر مذهب و اعتقاد من است و نمی توانم و نمی خواهم از کسی مخفی بدارم در کرمانشاه یک مرکز تبلیغاتی داریم که با بلندگو علنا معتقدات خود را می گوییم .
آیا خدا همان علی است؟ -
- بلی خدا همان علی است شما معتقدید که خدا دیده نمی شود و نخواهد شد ما معتقدیم که خدا دیده شده است و شاید در آینده هم دیده شود.
شما نماز هم می خوانید؟ -
- نه خیر ما نماز نمی خوانیم به جای آن در جم خانه در هر هفته و در هر پانزده روز نیاز می دهیم.
روزه شما چقدر است؟ -
- روزه ما سه روز است که روز سوم نان و روغنی مخصوص می پزیم و روز چهارم را عید سلطانی می گوییم و هر یک از ما مقداری برنج و روغن و یک خروس یک ساله به جم خانه برده و مشغول نیاز می شویم.
به قرآن واسلام اعتقاد دارید ؟ -
- بلی ما به قرآن و اسلام احترام می گذاریم.(البته احترام غیر از اعتقاد است).
اگر به قرآن اعتقاد دارید و در قرآن روزه یک ماه است پس چرا شما سه روز روزه می گیرید ؟ آقای نورعلی الهی هم در برهان اهل حق را مسلمان دوازده امامی معرفی می کنند.
ما به قرآن طور دیگر اعتقاد داریم و در برهان الحق می نویسد شیعه اثنی عشری حقیقی اهل حق است بنابراین اعتقاد ما در این مورد غیر از شما است.
شما از متصوفه محسوب می شوید ؟
نه ما از متصوفه نیستیم بلکه متصوفه می خواهند خود را به ما برسانند .
البته آنها متصوفه نیستند ولی بسیاری از مراسم آنها را دارند به شریعت طریقت و حقیقت معتقدند.
مصاحبه ای دیگر:
- تاریخ این مسلک به دوره خود حضرت امیر می رسد و از اهل حق آن روز "قنبر" "سلمان فارسی" ما در حضرت علی (فاطمه بنت اسد) و ... را محترم می دانند و آنان را مرشد می خوانند.
- دین شما چیست؟
- دین ما اسلام مذهب شیعه ثنی عشری مسلک اهل حق است ولی برای رسیدن به مسلک اهل حق باید از مراحلی گذشت به اسامی شریعت طریقت معرفت و حقیقت که هر کس به حقیقت برسد اهل حق می شود اهل حق آنهایی هستند که همیشه با خدای خویش هستند هیچ کس را غیر از صوفی هایی که به مرحله حقیقت رسیده اند در جم خانه راه نمی دهند ولی به خانقاه می برند در خانقاه به او اول از قرآن می گویند تا جایی که کاملاً آن را یاد بگیرند و روزه را سی روز می گیرند و نماز را باید پنج وقت در روز بخواند تا جاییکه آماده شود که به جم خانه وارد شود.
البته این دوره برای هر کس فرق می کند و ممکن است دو تا سه حتی دوازده سال طول بکشد و آن که استعداد خوبی دارد زودتر می رود و هر خانقاه یک پیری دارد که به او اجازه ورود به جم خانه را می دهد. 57
مصاحبه با آقای قادر طهماسبی
آقای قادر طهماسبی یکی از هواداران این مسلک بود حتی چند سالی کاتب و منشی سید نصرالدین حیدری بود ولی بعداً با سید نصرالدین حیدری اختلاف پیدا کرد و افشاگری نمود می گوید:
"من از سرسپردگان اهل حق بودم و مردم اهل حق خصوصاً " مردم کوران از عقاید خود بی خبر هستند من می خواهم عقاید آنها را تجزیه و تحلیل کنم و انتخاب با خود مردم است از سال 1363 هجری شمسی به بعد تصمیم گرفته که منابع اهل حق را جمع آوری و مطالعه کنم و در سال 1367 هجری شمسی به بعد تصمیم گرفتم که منابع اهل حق را جمع آوری و مطالعه کنم در سال 1367 هجری شمسی در "پیر بنیامین" گفتم که ما قرآن را قبول نداریم و ... و دین نداریم".
در سال 63 هجری ش سید نصر الدین حیدری به من گفت که کومله ها می خواهند شما را به عراق ببرند و این سخن شگفتی مرا برانگیخت.
در کلام گور آمده است " قرآن گذاف و دروغ است، شیطان حق است".
یا در مورد جمهوری اسلامی کلام درست کردند که :
"جمهوری اسلامی در فلان تاریخ سقوط خواهد کرد و چون این پیش گویی واقع نمی شود آن را توجیه می کنند."
سلطان اسحاق بنیان گذار اهل حق را اهل حق با هدف اسلام زدایی فرقه اهل حق را پدید آورده است وی پسر شیخ عیسی برزنجه ای است و خود را خدای معرفی نمود و به پدرش گفت که حچ نرود بلکه او را زیارت کنند این مطلب در دیوان گور آمده است او می گوید که کسی حق عدول از این مسلک را ندارد و از قرآن دروغین بپرهیزد و محمد (ص) برای انحراف مردم آمد سیادت در اهل حق نسبی نمی باشد بلکه یک امر ظاهری است، سلطان اسحاق افرادی را سید نامید و از آن پس این افراد به سید مشهور شدند انحرافات اهل حق به صورت سر مگوی درآمده است و رهبران اهل حق آنها را در اختیار هیچ کس قرار نمی دهند.
"سید قاسم افضلی" سر سلسله خود را به سلطان اسحاق می رساند در حالی که سلطان اسحاق بلاعقب (بی نسل) بود
+ نوشته شده در  20 May 2010ساعت 6 PM  توسط داوود  | 

تشکیلات اهل حق

- سیر تاریخی قرقه: سلطان اسحاق ابتدا پیر بنیامین را به سمت پیری و داوود را به سمت دلیلی منصوب کرد این دو نفر پیر و دلیل پیروان سلطان اسحاق شدند. اینها به دلیل عدم تاهل فرزندی نداشتند تا فرزندانشان "پیر" و "دلیل" یارستان شوند بنابراین سلطان اسحاق هفت دوده یا خاندان به نام "سادات خاندان حقیقت" تأسیس نمود اداره هر خاندان را به یکی از بزرگان آن سپرد.
آن خاندان ها به این قرارند: خاندان شاه ابراهیمی یادگاری، خاموشی، عالی قلندری، میرسوری، با ویسی و مصطفایی.
بعد از فوت سلطان اسحاق چهار خاندان ب نامهای خاندان ذوالنوری، بابا حیدری، آتش بیگی، و شاه حیاتی به وجود آمد و در قرن گذشته دو رده جدیدی به نام دوده صاحب زمانی بر این دوده ها افزوده شد.
سید قاسم افضلی از سران اهل حق می نویسد:
سلطان صحاک "پیربینامین" را به سمت پیر شرط و سرحلقه هفتن و "سید محمد گو ره سوار" را به پیر تخت و سرحلقه هفتوان منصوب کرد.
هفتن عبارتند از: پیر بنیامین، داوود، پیر موسی، مصطفی قهار، خاتون رمزبار، شاه ابراهیم و بابا یادگار، هفتوان عبارتند از: سید محمد، عبدالوفاء، سید شا بدین، سید حبیب شاه، سید باویسی، سید میر و سید مصطفی 7
2- انواع اهل حق به اعتبار تشکیلاتی:
رهبران این فرقه یا رستانیان را از جهت تشکیلاتی به سه گروه تقسیم نموده اند و سه نوع اهل حق بیان داشته اند.
1- "چکیده" چکیده به آنان که پدرانشان اهل حق بودند، اطلاق می شود چکیده ها پس از تولد در اولین فرصت توسط اولیاء و سرپرستان به خاندانهای آنان سرسپرده می شوند این افراد بدون این که مرحله شریعت طریقت و معرفت را طی کنند به مرحله حقیقت می رسند.
2- چسبیده " کسی که از نسل اهل حق نبوده بلکه خود با پیمودن مراحل "شریعت" "طریقت" و "معرفت" در زمره اهل حق در آمده است گویند که اگر کسی مراحل شریعت طریقت و معرفت را صادقانه قبول داشته باشد و عمل کند آن گاه برای درک مرحله حقیقت می تواند به مسلک اهل حق بپیوندد و در زمره اهل حق چسیبده به شمار آید.
3- مؤید به "تایید خداوندی" }تاییداً لله ): آن که به تایید الهی و بدون هیچ شرطی به مرحله حقیقت رسیده باشد و اهل حق واقعی گردد.
آنان می گویند: بیشتر بزرگان یا رستان از همین را اهل حق شدند. 8
3- سرسپردگی:
هر که می خواهد در زمره اهل حق در آید باید با شرایط و مراسمی خاص به این مسلک سرسپرده گردد سرسپردن یعنی سرتسلیم به مسلک اهل حق فرود آوردن توسط دلیل و پیر موجود، به پیرو دلیل اصلی خاندانها یعنی بنیامین و داوود. در این سرسپردگی فرد بیعت می کند که با رشته شرط و اقرا به پادنا، حقیقت بپیوندد.
برای این که شخص سرسپرده شود"جمع جوز" تشکیل می دهند در این جمع جوز باید حداقل هفت نفر سرسپرده حضور داشته باشند و وسایلی چند از قبیل یک عدد جوز، یک تکه پارچه سفید و تازه، پول ، یک عدد سکه، چاقو، و ...
باید داشته باشد تا با آدابی خاص فردی به وسیله پیرو دلیل به مسلک "یارسان" در آید و به یکی از دوده های اهل حق وابسته گردد در چکیده ها قبل از رسیدن به هفت روزگی (در بعضی از دفاتر آمده است در هفت سالگی) باید پدر وی سرسپردگی فرزند خویش را فراهم کند و به اصطلاح جوز سر فرزندش را بشکند تا او در زمره یارسان در آید گویند که سلطان صحاک یار جوز نشکسته را جزء اهل حق نمی داند افراد هر خاندان باید در خاندان خود سر سپرده شود و هر شخص باید برای خود پیر و دلیلی داشته باشد تا مراسم سرسپردگی را انجام دهد (مقام پیر بالاتر از مقام دلیل است) در این مراسم سرسپرده این شعر را به عنوان دعای سرسپردگی می خواند:
ای پیر من هدای من – رهبر و رهنمای من
از تو به حق رسیدمی – ای حق و حق نمای من 9
4- دوده ای اهل حق
گفته شد هر فردی از یارستان باید به یکی از دوده ها سرسپرده شود.
بین خاندانهای اهل حق تفاوت چندانی وجود ندارد اختلاف اندکی هم که در بین آنان وجود دارد بیشتر وابسته به جنبه های شخصی افراد است.
رهبری دوده های جنبه موروثی دارد و فرزندان ارشد ذکور سران دوده ها در تصاحب این مقام اولویت دارند.
سلطان اسحاق برای انتظامات داخلی تشکیلات اهل حق ابتدا "پیربینامین" را به سمت پیری و "داوود" را به سمت "دلیل" این مسلک منصوب نمود این دونفر چون تاهل نگزیدند فرزندی نداشتند تا این دو منصب را به ارث برند و جانشین آنان گردند به همین خاطر سلطان اسحاق هفت نفر را انتخاب و هفت دوده را تاسیس نمود این هفت خاندان موسوم به هفتوان یا خاندانهای هفتگانه است که اینک به طور اختصار بیان می گردد.
1- شاه ابراهیم و خاندان شاه ابراهیمی:
شاه ابراهیمی فرزند سید محمد گوره سوار و مادرش خاتون دختر میر خسرو لرستانی بود وی رهسپار عراق شد و در آن جا گروهی را به روش "یارسان" در آورد که اکنون در ناحیه خانقین و مندلی عده ای به نام " کاکایی" معروفند. افزون بر این پیروان این فرقه هم اکنون در کرند غرب، قلخانی، گوران، کرمانشاه، صحنه و نیز در مرصل عراق زندگی می کنند.
در حال حاضر روسای این دوده سید قاسم افضلی، سید امر الله شاه ابراهیمی و سید خدایار افضلی می باشند. 10
آقای سید قاسم افضلی می گوید: بین دوده شاه ابراهیمی با دوده های حیدری و یادگاری تفاوتهایی عقیدتی وجود دارد از جمله این که آنان عید قربان و قبله را قبول ندارند و مرده های خود را پشت به قبله دفن می کنند." 11
2- بابا یادگار و خاندان یادگاری
بنا به نوشته "نامه سرانجام" بابا یادگار در ایام جوانی به دستور سلطان اسحاق برای تبلیغ و گسترش آیین "یارستان" به هندوستان رفت که اکنون در پاکستان و افغانستان پیروان دارد.
بابا یادگار به دلیل عدم تاهل فرزندی نداشت و او دو نفر به نامهای "خیال" و "وصال" را به سمت پیری و دلیلی جانشین خود کرد و سادات بابا یادگار از نسل این دو نفر هستند بابا یادگار در منطقه"سرانه" کشته شد و در دامنه کوه "دالاهو" به خاک سپرده شد از وی مجموعه اشعاری به نام "زلال زلال " به جای مانده است.
این دوده در حال حاضر رهبر واحدی ندارد از همه صاحب نفوذتر در این دوده فردی به نام سید فتح الله حسینی است 12
سید ابوالوفا سرسلسله این خاندان و جزء هفتوان است بعد از سید ابوالوفا و فرزندانش رهبری این دوده را در دست داشتند این دوده در حال حاضر به نام دوده خاموشی معروف است.
در حال حاضر رهبر این دوده سید نصر الدین حیدری است که وی عنوان رهبری تمام دوده های اهل حق را نیز عهده دارد و اکنون ساکن روستای "توت شامی" دهستان گهواره از بخش کرند غرب است.
4- عالی قلندر و خاندان قلندری
گویند که عالی قلندر در قرن هشتم هجری در "دالاهو" {"کوهستانی در کرمانشاه"} متولد شد وی شاگرد سلطان اسحاق بود و به دستور وی رهسپار بغداد شد و در آنجا کشته شد عالی قلندر ازدواج نکرده بود و فرزندی نداشت سلطان اسحاق دو نفر به نامهای "دده علی" و "دده حسین" را جانشین وی قرار داد.
رهبران دوده قلندری از نسل این دو نفر هستند اولاد "دده علی" به سمت پیری و اولاد دده حسین به سمت دلیلی در این دوده فعالیت دارند در حال حاضر آقایان سید آقا بزرگ سید میر نظام و سید میر نجات از مسند نشینان این خاندان هستند. 13
5- میر و سور و خاندان میر سوری
میر سور از هفتوانه است نام او سید میر احمد ملقب به میر سور فرزند شیخ عیسی و برادر سلطان اسحاق است وی در اواخر قرن هفتم هجری در روستای برزنجه از توابع شهر زور در کردستان عراق متولد شد او در هنگامی که سلطان اسحاق مسلک اهل حق را پدید آورد به قریه شیخان در اورامان ایران آمد و این مسلک را پذیرفت خاندان میر سوری از وی است. مسند نشینان این دوده در حال حاضر عبارتند از سید فریدون زارعی سید الیاس حقانی و سید سلیمان.
6- حاجی با ویسی و خاندان با ویسی یا حاجی با بوعیسی و یا حاجی با بوحسین زارعی:
باویسی یکی از هفتوانه است و در منطقه اورامان زندگی می کرد و در همان جا مرد از حاجی باویسی خاندان با ویسی پدید آمد مسند نشینان این خاندان در حال حاضر سید سهراب ابراهیمی است.
7- سید مصطفی و خاندان مصطفی وی:
سید مصطفی یکی از هفتوانه و معاصر سلطان اسحاق بود خاندان مصطفاوی در حال حاضر رهبر و مسند نشین شناخته شده ای ندارند این دوده به مانند دوده باویسی در میان اهل حق از اهمیت چندانی بهره مند نیستند.
بعد از سلطان اسحاق چهار دوده دیگر پدید آمد که به قرار زیر است.
1- دوده ذوالنوری، منصوب به ذوالنور قلندر وی فرزند "خان اسمره" بود و در اواخر قرن نهم هجری در لرستان متولد شد ذوالنور زن و بچه نداشت بنابراین بستگان وی مسند نشینان این دوره شدند.
2- دوده آتش بیگی، منسوب به آتش بیگ لرستانی بنا به نوشته " برهان الحق" وی در قرن یازدهم هجری زندگی می گرد.
در حال حاضر سید نظام الدین مشعشعی و فرزندش سام مشعشی، سید منصور میرزا مشعشی و سید حشمت الله مشعشی از رهبران این دوده اند.
پیروان فرقه در حال حاضر در روستاهای تویسرکان، نهاوند اسد آباد، هرسین، لرستان نواحی آذربایجان و رودهن سکونت دارند.
بین این دوده ها و سایر دوده های اهل حق تفاوتهای نسبتا زیادی به چشم می خورد پیروان سایر دوده ها در مقام اعتقاد ادعا می کنند که به نماز ، روزه و سایر احکام و قوانین اسلامی عقیده دارند ولی هرگز در مقام عمل پای بندی خود را به این احکام نشان نداده اند برخلاف دوده آتش بیگی که هم در مقام اعتقاد مدعی عقیده به این احکامند و هم در مقام عمل کم و بیش پای بندی خود را به نماز و روزه به گونه ای که شیعیان انجام می دهند نشان داده اند. 14
3- دوده شاه حیاس (شاه ایاز)
بنا به نوشته نورعلی الهی در برهان الحق شاه حیاس در سال 1125 هجری در خانه شیخ عیسی بسا کانی به دنیا آمد وی در جوانی خود را مظهر خداوند خواند و گروهی دورش جمع شدند و پس از آن خاندانی به نام خود به وجود آورد.
گروه دراویش اهل حق و طرفداران نور علی الهی انشعابی از این خاندان است.
4- دوده بابا حیدر
بابا حیدر فرزند سید منصور در سال 1210 در روستای توت شامی از منطقه کوران کرمانشاه متولد شد ودر سال 1280 هجری کشته شد.
او خود را مظهر خداوند خواند و عده ای به وی گرویدند (15) افزون بر این دوده ها در قرن گذشته دوده صاحب زمانی یا دوده دوازدهم به وجود آمد این دوده را اصطلاحاً " اهل حق مسلمان نامیده اند.
گویند که این دوده به مذهب امامی اثنی عشری هستند.
حاج نعمت الله جیحون آبادی نویسنده کتاب حق الحایق رهبری این دوده را بر عهده داشت سپس پسرش نورعلی الهی رهبری این گروه را عهده دار شد نور علی الهی رهبری این گروه را عهده دار شد نور علی الهی تلاش کرد که تا اهل حق را جزیی از اسلام معرفی کند.
بعد از نوعی الهی خواهرش "ملک جانی" به ظاهر رهبر این گروه شد ولی در واقع پسر نور علی الهی دکتر بهرام الهی رهبری این گروه را عهده دار است مرکز فعالیت این دوده در روستای جیحون آباد صحنه است.
دکتر بهرام الهی در سال 1369 به پیروان خود دستور داد تا سبیلهای خود را کوتاه کنند که این دستور موجب شد تا پیروان این دوده با پیروان دیگر دوده ها درگیر شوند.
5- مقامات دوازده گانه
سلطان اسحاق پیروان خود را به دوازده طبقه تقسیم نمود که هر طبقه معرف مقام روحانی خاصی از لحاظ قرب و بعد خداوندی می باشد و این دوازده طبقه در طول یکدیگر است. دوازده طبقه به این قرار است:
1- هفتن
2- هفتوان
3-هفت نفر اهل قول طاس
4- هفت هفتوان
5- چهل تن
6- چهل چهل تنان
7- هفتاد و دو پیر
8- نود و نه پیر شاهو
9- شصت و شش غلام کمر بند زرین
10- هزار و یک غلام خواجه صفت
11- ببور هزار غلام
12- بی ون غلام

+ نوشته شده در  20 May 2010ساعت 6 PM  توسط داوود  | 

اهل حق و آیین یاری

تاریخچه مسلک اهل حق

    با توجه به رواج بی سوادی و روحیه را زنگهداری در میان «اهل حق» یا «یارستان»، نمی توان پیرامون این مسلک نظری قطعی صادر کرد.
    مولف کتاب " سرسپردگان" می نویسد: تعیین تاریخ پیدایش این جماعت، موضوع ساده ای نیست، زیرا منبعی که بتواند تاریخ حقیقی پیدایش آیین اهل حق را به ما نشان دهد، سراغ نداریم. 1
    با این حال، درباره ریشه و تاریخچه این مسلک دیدگاه های مختلفی وجود دارد که در این جا به برخی از آن ها اشاره می کنیم:
    • برخی از صاحبنظران یا رستان می گویند که این مسلک از زمانی که خداوند با ارواح آدمیان به گفتگو پرداخت و از آنان بر الوهیت خود اقرار گرفت پی ریزی شده و پیامبران الهی یکی پس از دیگری مبلغ این مسلک بوده اند.
    در نامه سرانجام آمده است:
    این فرقه و مسلک؛ از روز ازل، یعنی از زمانی که خداوند باارواح آدمیان به محاوره پرداخته واز آنان بر الوهیت خود اقرار گرفته، پی ریزی شده است و برنامه آن در هر عصر و زمانی … جزء اسرار انبیاء و مرسلین بوده است. 2
    در کتاب «زلال زلال» آمده است که ابراهیم (فرزند آذر)، برای گسترش آیین یارستان بسی تلاش کرد تا از سوی خداوندگار به پیغمبری برگزیده شده. 3
    • برخی دیگر ریشه این مسلک را از طریق «سلمان فارسی» و «ابوذر» و ...، به حضرت علی (ع) می رسانند.
    • برخی نیز ریشه این مسلک را از طریق «بهلول» به امام صادق(ع) می رسانند.
    البته هیچج یک از این سه گروه دلیلی بر ادعای خود ندارند و راه و روش و تعلیمات و افکارشان با سیره امامان معصوم (ع) و پیامبران الهی (ع) سازگار نیست.
    • برخی از سران اهل حق می گویند که سابقه این مسلک به قرن چهارم هجری می رسد مؤسس این مسلک شخصی به نام"مبارک شاه" ملقب به "شاه خوشین" بود. وی عنوان «سلطان طریقت» را به خود اختصاص داد. گویند که شاه خوشین در بلوران از توابع لرستان با جمعی از پیروان خود زندگی می کرد چهار نفر از آنان به نامهای " کاکاردا"، "چلوی"، "مینی زر" و "شهریار" که به چهار تنان زمان شاه خوشین معروف روح او در سلطاان اسحاق تجلی کرد. 4
    • برخی می گویند این مسلک اهل حق یک فرقه سیاسی است که ایرانیان متعصب برای انهدام بنیان اسلام این فرقه را تشکیل داده اند و بعضی اجداد – آنان را مسیحی، ارمنی و یا آشوری می دانند. اما خود اهل حق این نظر را قبول ندارند بلکه می گویند که آنان فرقه ای از ریشه شیعی اثنی عشریه اند. آنان خود را یکی از هفده سلسله عرفا به شمار می آورند و در عین حال میان خود و متصوفه تفاوتهایی قایلند. 5
    • اما آن چه که مورد توافیق پیشوایان فعلی اهل حق است این که مسلک اهل حق یا یارستان از زمانی به صورت یک مرام و مسلک در آمد که سلطان اسحاق در قرن ششم هجری قمری به ارشاد مردانی چند پرداخت که آنان سرسلسله خاندانهای متعدد این فرقه شدند و تا به امروز این خاندان ها به نام آن رهبران نامیده می شوند.
    سلطان اسحاق ملقب به سلطان صحاک و صاحب کرم، از اکراد بود و در قرن ششم یا هفتم هجری می زیست پدرش معروف به "شیخ عیسی" و مادرش "خاتون دایراک" ملقب به "رمزیار" نسبتش به حضرت امام موسی کاظم (ع) می رسد محل تولدش قریه "برزنجه" ناحیه " شاره زور" یا " شهروز" بخش حلبچه شهرستان سلیمانیه استان کرکوک واقع در کشور عراق فعلی است سلطان اسحاق بعداً از برزنجه هجرت کرد و به ایران منطقه "اورامان" کردستان قریه "شیخان" رفت و در همان جا مرد. وی در "اورامان" در محلی به نام "پردیور" ارکان مسلک اهل حق را معین و مقرر نمود.

+ نوشته شده در  20 May 2010ساعت 6 PM  توسط داوود  | 

جوانمردی کوروش کبیر


کوروش بزرگ با سرعت و سهولت روز نوزدهم ماه ژوییه سال 531 قبل از میلاد مسیح وارد شهر صور شد اما روزی که کورش وارد شهر شد یکی از برجسته ترین کمانداران سرزمین فنیقیه تصمیم گرفت که کورش را به قتل برساند آن مرد به اسم (ارتب )خوانده می شد
و برادرش در یکی از جنگها به دست سربازان کورش به قتل رسیده بود
در حالی که کوروش سوار بر اسب به سوی معبد می رفت ارتب وسط شاخه های انبوه یک درخت انتظار نزدیک شدن کورش را می کشید و همین که کوروش نزدیک شد گلوی او را هدف ساخت وزه کمان را بعد از کشیدن رها ساخت صدای رها شدن زه به گوش همه رسید و تمام سرها متوجه درختی شد که ارتب روی یکی از ساخه های آن نشسته بود در همان لحظه که صدای رها شدن تیر در فضا پیچید اسب کوروش سر سم رفت و اگر اسب در همان لحظه سر سم نمی رفت تیر به گلوی کورش اصابت می کرد و او را به قتل می رساند کوروش بر اثر سر سم رفتن اسب پیاده شد و افراد گارد جاوید که در عقب او بودند وی را احاطه کردند و سینه های خویش را سپر نمودند که مبادا تیر دیگری به سوی کوروش پرتاب شود و عده ای دیگر ازآنها درخت را احاطه کردند و ارتب را از آن بیرون آوردند و دستهایش را بستند
کوروش بعد از این که اسم و رسم سوء قصد کننده مطلع گردید فرمان داد تا او را نگاه دارند تا این که بعد مجازاتش را تعیین نماید و اسب خود را که سبب نجاتش شده بود مورد نوازش قرار داد .
کوروش بعد از مراجعت از معبد امر کرد که ارتب را نزد او بیاورند
و از وی پرسید برای
طرف من تیرانداختی او من می خواستم انتقام خون برادرم را بگیرم و یقین داشتمکه تو را خواهم کشت زیرا تیر من خطا نمی رود.
کوروش گفت در قانون نوشته شده که اگر کسی
سوءقصد کند و سوءقصد کننده به مقصود نرسد .
دستی که با آن می خواسته سوءقصد نماید باید مقطوع گردد اما من فکر می کنم هنگامی که به طرف من تیر انداختی با هر دودستت اقدام به سوءقصد کردی و با یک دست کمان را نگاه داشتی و با دست دیگر تیر را رها کردی.
ارتب گفت همین طور است .
کوروش گفت پس هر دودستت در سوءقصد گنهکار است و من اگر بخواهم تو را مجازات نمایم باید دستو ر بدهم هر دو دست تو را قطع نمایند ولی اگر دو دستت قطع شود دیگر نخواهی توانست نان خود را تحصیل نمایی
این است که من از مجازات تو صرفنظر می کنم
ارتب که نمی توانست باور کند که پادشاه ایران از مجازاتش گذشته گفت
ای پادشاه آیا مرا به قتل نخواهی رساند
((کوروش بزرگ)) گفت نه
ارتب گفت ای پادشاه آیا تو دستهای مرا نخواهی برید .
((کوروش بزرگ)) گفت نه .
ارتب گفت من شنیده بودم که کوروش بزرگ پادشاه پارس هیچ جنایت را بدن مجازات نمی گذارد و اگر یکی از اتباع تو را به قتل برسانند به طورحتم قاتل را خواهی کشت و اگر او را مجروح نمایند ضارب را به قصاص خواهی رساند
کوروش گفت همین طور است.
ارتب پرسید پس چرا از مجازات من صرفنظر کرده ای در صورتی که من
می خواستم خودت را به قتل برسانم
پادشاه ایران گفت برای این که من می توانم از حق خودم صرفنظر کنم ولی نمی توانم از حق یکی از اتباع خود صرفنظر نمایم چون در آن صورت مردی ستمگر خواهم شد
ارتب گفت به راستی که بزرگی و پادشاهی به تو برازنده است و من از امروز به بعد آرزویی ندارم جز این که به تو خدمت کنم و بتوانم به وسیله خدمات خود واقعه امروز را جبران نمایم
کوروش گفت من می گویم که تو را وارد خدمت کنند
از آن روز به بعد ارتب در سفر و جنگها پیوسته با کوروش بود و می خواست که فرصتی به دست بیاورد و جان خود را در راه کوروش فدا نماید
ولی آن را به دست نیاورد
و در آخرین جنگ کوروش که جنگ او با قبایل سکاها بود نیز ارتب حضور داشت و کنار کوروش می جنگید و بعد از این که کوروش بزرگ به قتل رسید ارتب بود که با ابراز شهامت زیاد جسد کوروش را از میدان جنگ بدر برد و اگر دلیری او به کار نمی افتاد شاید جسد کوروش بزرگ از میدان جنگ خارج نمی شد و آنها نسبت به آن جسد بی احترامی می کردند و لی ارتب جسد را از میدان جنگ بدر برد و با جنازه کوروش به پاسارگاد رفت و روزی که جسد کوروش را به خاک سپردند کنار قبر کوروش با کارد از بالای سینه تا زیر شکم خود را شکافت و قبل از این که جان بسپارد گفت
بعد از کوروش زندگی برای من ارزش ندارد.

+ نوشته شده در  17 May 2010ساعت 2 PM  توسط داوود  | 

زندگی نامه کورش کبیر

به نامه آنکه آریایی ها و جهانیان را آفرید درباره تولد کورش داستان های زیادی وجود دارد که منطقی ترین و واقعی ترین آنها از این قرار است: آستیاژ (ایشتو ویگو) پادشاه ماد که پایتختش شهر هگماتانه (همدان) پس از این که دختر جوانش موسوم به ماندان (ماندانا) را به یکی از امرای پارس به نام کمبوجیه (دوم) ( کمبوجیه دوم پدر کورش را نباید با کمبوجیه سوم (فاتح مصر) پسر کورش اشتباه نمود ) دادخوابی عجیب دید آستیاژ خواب دید که از بطن دخترش ماندان یک تاک روییده وشاخه های آن درخت از هشت جهت به حرکت در آمده و نه فقط شهر هگماتانه و کشور ماد را پوشانیده بلکه تمام کشورهای آسیا از شاخ وبرگ آن درخت پوشیده شده و آستیاژ هرچه قدر جستجو میکرد که پایتختش هگماتانه و کشورش ماد را پیدا کند نمیافت. او پس از بیدار شدن به فکر فرو رفت و کسانی را که در تعبیر خواب بصیرت داشتند احضار نمود .معبرین پس از بحث بسیار خواب وی را این گونه تعبیر کردند که از دخترش ماندان پسری متولد خواهد شد که نه تنها کشور ماد و سایر کشور ها را تسخیر خواهد کرد بلکه پادشاهی ماد را نیز منقرض خواهد ساخت. آستیاژ دستور داد که اگر از ماندان پسری متولد شد او را به هلاکت برسانند.پس از چند ماه ماندان همسر کمبوجیهپسری زایید و به حکم شاه آن پسر را از آنها گرفتند.آستیاژ طفل را به یکی از ندیمان خود به نام هارپاگوس سپرد وگفت او را به قتل برساند. هارپاگوس از کشتن کودک خود داری کرده آن را به یک روحانی مزدا پرست به موسوم به میتری داتس(مهرداد) سپرد او کودک را باخود به قهستان (واقع در جنوب خراسان) برد و در آنجا بزرگ کرد و وقتی به مرحله ای از عمر رساند که باید به مکتب برود اورا به مکتب نشانید کورش در قهستان نه فقط سواد خواندن و نوشتن آموخت بلکه دامپروری آموخت و گیاهان صحرایی را شناخت. روزی میتری داتس متوجه شد که روی صورت کورش موی نرم روییده و دانست که سنین عمر آن پسر به پانزده سال رسیده وباید راز تولد او را فاش نماید او را به آتشکده قهستان برد و به او گفت:ای کورش تو تا امروز یقین داشتی که پسر من هستی در صورتی که چنین نیست گو این که من تو را مثل پسر خود دوست میدارم کورش گفت:اگر من پسر تو نیستم پس پسر که هستم؟ میتری داتس گفت: پدرت از امرای پارس ومادرت یک شاهزاده است ولی من نام پدر ومادرت را به تو نخواهم گفت مگر این که سوگند یاد کنی از هیچ کس انتقام نگیری کورش که از گفته آن مرد متعجب شده بود توضیح خواست که به چه مناسبت ممکن است انتقام بگیرد میت ری داتس گفت:بدین مناسبت که وقتی تو متولد شدی شخصی فرمان قتل تو را صادر کرد و آن کس که باید آن فرمان را اجرا کند از قتل تو خودداری نمود و تو را به من سپرد و من تورا به قهستان آوردم و در اینجا بزرگ کردم و تو اگر راز تولد خود را بروز دهی آن کس که باید تو را به قتل برساند ولی از قتل تو خودداری کرد کشته خواهد شد و تو هم به قتل خواهی رسید. کورش سوگند یاد کرد که راز تولد خود را بروز ندهد مگر موقعی که برای آن شخص و خود وی خطری وجود نداشته باشد. آن گاه میتری داتس راز ولادت کورش را برای او افشا‌ء کرد. کورش با این که دانست یک شاهزاده است مد‌‌‌‌‌‌ّت یک سال دیگر در قهستان به سر برد ودر آن مدّت می اندیشید که از چه راه خود را به مرتبه ای برساند که در خور تبار او باشد و عاقبت متوجه شد که راه به دست آوردن مقام ورود به خدمت ارتش است. وقتی سنوات عمر کورش به شانزده سالگی رسید از ناپدری خود وداع نمود و راه هگماتانه پایتخت آستیاژ را در پیش گرفت تا این که وارد ارتش شود . کورش در ارتش به سرعت پیشرفت کرد و به مناسبت شجاعت و لیاقتی که از خود در جنگ با راهزنان آشوری نشان داده بود ترفیع پیدا کرده به درجه تاخیاک (یعنی فرمانده یکصد نفر ) رسید. در همان سال از پارس خبر رسید که کمبوجیه (پدر کورش) مشغول گرد آوری قشون برای حمله به ماد است آستیاژ پیغامی به کمبوجیه فرستاد : شنیده ام قشون خود را برای حمله به کشور من گرد می آوری آگاه باش اگر به یک وجب از خاک کشور من تجاوز نمایی با این که داماد من هستی زنده پوستت را خواهم کند واز کاه خواهم انباشت. کمبوجیه پیام پادشاه ماد را دریافت کرد ام دست از جمع آوری سرباز برنداشت و آستیاژ یقین حاصل کرد که امیر پارس قصد تجاوز به کشور او را دارد. این بود که امر کرد قشون گرد آورند و فرماندهی آن را بر عهده هارپاگوس گذاشت و به او گفت: به پارس برو و سر کمبوجیه را از بدن جدا کن و برای من بفرست. قبل از اینکه قشون پادشاه ماد از همدان عازم پارس شود آستیاژ طبق معمول در صدد بر آمد قشون را سان ببیند (یعنی از قشون بازدید نماید). ارتش به دستور هارپا گوس در یک نقطه صف بست و افسران مقابل واحدهای خود قرار گرفتند و از جمله کورش که فرمانده یک تاخیاک بود مقابل سربازانش ایستاد. آستیاژ سوار بر اسب آهسته از مقابل واحدهای قشون عبور می کرد و هارپاگوس پشت سر او می آمد و فرماندهان واحد هارا نام میبرد تا به کورش رسیدند قبل از اینکه هارپاگوس نام فرمانده را ببرد چشمهای آستیاژ به صورت کورش دوخته شد و عنان اسب را کشید هارپاگوس نیز اسب خود را متوقف ساخت آستیاژ بدون پلک زدن کورش را مینگریست و افسر جوان هم چشم از پادشاه ماد بر نمیداشت ولی نه از روی خیرگی بلکه برای اطاعت از آیین سربازی (زیرا مقرر بود که وقتی فرمانده کل یا افسر مافوق یک افسر مادون یا یک سرباز را مینگرد افسر مادون یا سربازهم باید چشم به چشم فرمانده بدوزد) یک فرمانده تاخیاک در آن عصر افسری بر جسته نبود که در هنگام سان توجه یک پادشاه را جلب کند و هارپاگوس که دید پادشاه بدون تکلم آن افسر جوان را مینگرد به نوبه خود با تو جه بیشتری به آن افسر نگاه کرد. آستیاژ پرسید: ای جوان اسم تو چیست؟ افسر جوان پاسخ داد: پادشاها اسمم کورش است. آستیاژ پرسید: پدرت کیست؟ افسر جوان پاسخ داد: پادشاها همه گویند که من پدر خود را نمی شناسم. آستیاژ خطاب به فر مانده ارتش گفت: هارپاگوس این جوان طوری به کمبوجیه شبیه است که من وقتی آورا دیدم به خود گفتم که پسر کمبوجیه میباشد یا برادرش.سپس رو به کورش کرد و از او پرسید: آیا تو با کمبوجیه داماد من نسبتی داری؟ کورش گفت: پادشاها من هرگز او را ندیده ام. آستیاژ اسبش را به حرکت در آورد و از مقابل کورش رد شد و پس از چند قدم عنان اسب را کشید و به هارپاگوس گفت: قبل از صبح فردا که قشون از اینجا به طرف پارس حرکت میکند راجع به پدر این افسر جوان تحقیق کن و نتیجه تحقیق خود را به اطلاع من برسان. هارپاگوس گفت: اطاعت میکنم. کورش دید که آستیاژ چند قدم دورتر عنان اسب را کشید و با هارپاگوس راجع به او صحبت کرد و وی را به هارپاگوس نشان داد و متوجه شد که جانش در معرض خطر قرار گرفته چون اگر آستیاژ بفهمد که او پسر کمبوجیه است وی را خواهد کشت. کورش دچار تشویش شد و نتوانست برای خود تکلیفی معیین نماید. او میدانست که پس از خاتمه سان هارپاگوس وی را احضار خواهد کرد و از او راجع به پدرش تحقیق خواهد نمود و وی نمیتواند دروغ بگوید و مجبور است حقیقت را بگوید (زیرا در بین ایرانیان باستان دروغگویی از گناهان بزرگ محسوب میشد) و آنگاه هار پاگوس هویت واقعی او را برای شاه بروز خواهد داد و آستیاژ فرمان قتلش را صادر خواهد کرد. کورش میتوانست قبل از خاتمه سان از آن میدان خارج شود و برود و خود را به پارس نزد پدر برساند لیکن آن عمل را فرار میدانست و روحیه سربازی او اجازه نمیداد که فرار کند و میدانست که اگر فرار نماید نزد خود محکوم خواهد گردید.افسر جوان نه میتوانست دروغ بگوید نه بگریزد و ناگزیر بود که به سرنوشت خود تن در دهد یعنی حقیقت را بگوید تا جلاد به حکم آستیاژ سر از بدنش جدا نماید. وقتی رشته افکار کورش به اینجا رسید به خاطر آورد که هارپاگوس فرمانده ارتش همان است که از طرف آستیاژ مأمور شد که او را به قتل برساند امّا از کشتن وی صرف نظر کرد و او را به میتری داتس سپرد تا به قهستان ببرد و پرورش نماید و اگر هارپاگوس هویت واقعی او را به شاه بروز دهد خود او مورد غضب قرار خواهد گرفت و کشته خواهد شد و لابد هارپاگوس برای حفظ جان خویش راه حلی پیدا خواهد کرد. همین که آستیاژ رفت و سان خاتمه یافت هارپاگوس کورش را احضار نمود و با خود به سربازخانه برد و وارد اتاق خویش کرد.وقتی کورش وارد اتاق شد هارپاگوس گفت:نزدیک بیا کورش نزدیک گردید. هارپاگوس از او پرسید: پدرت کیست ای جوان؟ کورش گفت:پدرم کمبوجیه دوم امیر پارس است. رنگ از صورت هارپاگوس پرید و گفت: جوان این موضوع را انکار کن. کورش گفت: چگونه انکار کنم آیا ممکن است دروغ بگویم؟ هارپاگوس گفت: آیا پدر رضاعی تو میتری داتس است؟ کورش گفت: بلی هارپاگوس گفت:آیا مرا میشناسی و راجع به من از پدر رضاعی خود چیزی شنیده ای؟ کورش گفت: بلی و من میدانم آستیاژ بعد از این که من متولد شدم مرا به تو سپرد و دستور داد مرا به قتل برسانی ولی تو به من ترحم کردی و مرا به میتری داتس سپردی . هارپاگوس گفت: اگر به خود ترحم نمیکنی به من که تو را از مرگ رهانیدم ترحم کن و نزد پادشاه اسم پدرت را بر زبان نیاور و بگو که پدرت را نمیشناسی چون اگر شاه بفهمد که تو پسر کمبوجیه هستی مرا با هولناک ترین شکنجه ها خواهد کشت. کورش گفت: تو فرمانده سپاه هستی و میتوانی مرا از هگماتانه دور کنی و به من دستور بدهی که پیشاپیش به پارس بروم تا این که آستیاژ بار دیگر مرا نبیند ولی اگر مرتبه ای دیگر مرا دید و راجع به پدرم سوالات صریح از من کرد مجبورم راست بگویم و نمیتوانم روح خود را با دروغگویی محکوم معذب نمایم. هارپاگوس چاره ای دیگر نداشت لذا به کورش اجازه داد که با سربازانش به عنوان طلایه عازم پارس شود و بکوشد هرچه زودتر بین خود و هگماتانه فاصله بیشتری به وجود آورد تا این که آستیاژ او را برنگرداند. روز بعد آستیاژ از هارپاگوس پرسید: نتیجه تحقیق تو راجع به آن جوان چه شد؟ هارپاگوس گفت:آن جوان گریخت. معلوم بود که هارپاگوس دروغ میگفت و کورش نگریخته بود بلکه به دستور فرمانده خود به عنوان طلایه جلو رفته بود. آستیاژ فهمید که هارپاگوس کورش را گریزانده است و گفت: هارپاگوس تو نمی خواهی حقیقت را به من بگویی آیا این جوان پسر کمبوجیه است؟ هارپاگوس گفت: من دیروز خیلی از او تحقیق کردم تا بدانم پدرش کیست ولی او جوابی را که به شما داد تکرار کرد و گفت که پدرش را نمیشناسد. آستیاژ دستور داد که هارپاگوس فرماندهی قشون اعزامی به پارس را به دیگری واگزارد و خود در هگماتانه بماند. کورش بعد از این که به پارس رسید با نگهبانان قشون کمبوجیه مواجه گردید و آنها از عبورش ممانعت کردند و گفتند اگر قصد عبور از مرز پارس را داشته باشد خود و سربازانش کشته خواهند شد. کورش گفت که میل دارد با کمبوجیه صحبت کند. روزی که کورش را نزد کمبوجیه بردند چشمانش را بستند تا سپاه کمبوجیه را نبیند و در حضور کمبوجیه چشمانش را گشودند. وقتی چشمان کورش را گشودند همه از فرط شباهت آن جوان به پدرش متعجب شدند. کمبوجیه گفت: تو کیستی ای جوان؟ کورش گفت:من پسرت هستم ای پدر. کمبوجیه ندایی بر آورد و گفت: کدام پسر من؟ کورش گفت:من پسر ارشد تو هستم همانم که به حکم آستیاژ باید کشته شوم ولی هارپاگوس از کشتن من خودداری کرد.سپس به اختصار شرح دوره طفولیت تا جدا شدن از قشون آستیاژ را برای پدرش تعریف کرد. هارپاگوس پسری به نام کدان داشت که هم سن کورش بود. آستیاژ طبق رسوم پادشاهان ماد که در اول هر ماه میهمانی ترتیب میدادند, میهمانی ترتیب داد و هارپاگوس را نیز دعوت کرد و به هارپاگوس غذایی خوراند که از گوشت کدان طبخ شده بود. کورش به حمایت از پدرش پرداخت. درهمان سال مردم از ظلم آستیاژ عاصی شدند و به کورش و پدرش ملحق شدند.عاقبت کورش (کمبوجیه در هنگام جنگ کشته شد) در بهار سال ۵۵۳ قبل از میلاد آستیاژ را به کلی شکست داد و وارد شهر هگماتانه شد. و با فتح هگماتانه حاکم پارس و ماد شد.
+ نوشته شده در  16 May 2010ساعت 6 PM  توسط داوود  |